|
کلبه احساس من اين جا کلبه ی احساس من است.
| ||
|
همه می شناسیمش؛ همو که با شکوه مهرش عشق را معنایی دیگر می بخشد و قلبش وسعت بی انتهای صبر و مهربانی است و شانه های پرصلابتش مأمن مهر و صفا، و چشم های پرفروغش سرچشمه احساس و گذشت است. مادر، مهر کیشی است که با شمع وجودش به محفلمان روشنی می بخشد و با گلخند محبت اش رنگ غم را از چهره مان می زداید و تبسمی از شادمانی بر دل هایمان می نشاند و با دستان پر سخاوتش، چتری سایه گستر ساخته است تا هیچ سختی را حس نکنیم. او به راستی تندیس همه خوبی هاست.
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 10:31 بعد از ظهر ] [ سکوت ]
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست هر گه که دل به عشوه دهی خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست فرصت شمر طریقه رندی که این نشان چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست ما را به منع عقل مترسان و می بیار کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست او را به چشم پاک توان دید چون هلال هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست از چشم خود بپرس که ما را که می کشد جانا گناه طالع و جُرم ستاره نیست نگرفت در تو گریه ي حافظ به هیچ روی حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست
[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 8:8 بعد از ظهر ] [ سکوت ]
ماه من.. غصه چرا؟! آسمان را بنگر .. که هنوز.. بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست... گرم و آبی و پر از مهر .. به ما میخندد! یا زمینی را که دلش از سردی شبهای خزان... نه شکست و نه گرفت! بلکه از عاطفه لبریز شد و… نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار .. دشتی از یاس سپید… زیر پاهامان ریخت تا بگوید که هنوز .. پر امنیت احساس خداست! ماه من.. غصه چرا؟! تو مرا داری و من هر شب و روز… آرزویم همه خوشبختی توست! ماه من !.. دل به غم دادن و از یأس سخنها گفتن کار آنهایی نیست .. که خدا را دارند… ماه من !.. غم و اندوه اگر هم روزی .. مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق .. زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا .. چتر شادی وا کن و بگو با دل خود.. که خدا هست.. خدا هست! او همانی است که در تارترین لحظه شب.. راه نورانی امید، نشانم میداد او همانی است که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگیم غرق شادی باشد ماه من!.. غصه اگر هست.. بگو تا باشد معنی خوشبختی... بودن اندوه است این همه غصه و غم.. این همه شادی و شور چه بخواهی.. چه نه!.. میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچین ولی از یاد مبر: پشت هر کوه بلند.. سبزه زاری است... پراز یاد خدا و در آن باز کسی میخواند... که خدا هست.. خدا هست و چرا غصه؟! .. چرا؟ مهين رضواني فرد [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:7 بعد از ظهر ] [ سکوت ]
آی کبوتر که نشستی روی گنبد طلا تو که پرواز می کنی تو حرم امام رضا من کبوتر بقیع ام با تو خیلی فرق دارم سرم و بجای گنبد روی خاک ها می ذارم خونه قشنگ تو کجا و این خونه کجا گنبد طلا کجا قبر های ویرونه کجا اونجا هرکی می پره طائر افلاکی می شه اینجا هرکی می پره بال و پرش خاکی می شه اونجا خادما با زائر آقا مهربونن اینجا زائرا رو از کنار قبر ها می رونن تو که هر شب می سوزه چلچراغا دور و برت به امام رضا بگو غریب تویی یا مادرت کی می گه که تو غریبی غریب عاشق نداره روز و شب این همه عاشق رو خاکت سر می ذاره غریب اونه تو بقیع شمع و چراغی نداره نه ضریح و نه حرم حتی رواقی نداره [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 8:40 بعد از ظهر ] [ سکوت ]
ماه من، قاصدكي را ديدم
كه ز آتشكده ي قلب تو برخاسته بود و به چشمش شرر عشق هويدا شده بود بوسه اي كنج لبانم آرام بنشاند و ز درونت خبري داد مرا شرري در دلم انداخت و رفت... راستي آيا... قاصدك پيش تو نيست؟ [ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 7:41 بعد از ظهر ] [ سکوت ]
قاصدكي را ديدم نگران و بي قرار، دست هايم را به رويش گشودم انگار جايي براي استراحت مي خواست...
بر روي دستانم آرام گرفت با دستانم موهاي لطيفش را نوازش كردم...نگاهش كردم چقدر زيبا بود تو گويي از پيش فرشتگان آمده بود! چه زود مهرش بر دلم نشست. ياد شعر م. اميد افتادم و زير لب خواندم: قاصدك هان چه خبر آوردي؟ از كجا و از كه خبر آوردي؟ خوش خبر باشي اما..اما گرد بام و در من بي ثمر مي گردي انتظار خبری نيست مرا نه زياری ، نه ز ديّار و دياری ، باری برو آنجا که ترا منتظرند برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند
دست بردار از اين در وطن خويش غريب قاصدک تجربه های همه تلخ ، با دلم می گويند ، که دروغی تو دروغ که فريبی تو فريب
قاصدک هان ، ولی آخر اي وای راستی آيا رفتی با باد ؟ با توام ، آي کجا رفتی آی ، راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟ مانده خاکستر گرمی جايی ، در اجاقی ؟ طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟ قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گريند. قاصدك سكوتش را شكست و با تمام وجود فرياد زد: آري هنوز گرماي شعله هاي آتش را بر قلب انسان ها حس مي كنم! و باور كن تا هستم قاصد عشقم! نگاهم به قاصدك خيره شد و مات و مبهوت از دنياي آدم هاي بي عشق فاصله مي گرفتم ناگهان دستانم سبك شد. قاصدك پر كشيد و رفت تا پيغام عشق را به ديگر انسان ها برساند و قلب هاي يخ زده را گرما بخشد. هنوز گرماي وجود قاصدك را بر دستانم حس مي كنم چه حس عجيبي بود! چقدر آشنا! آري به ياد آوردم به رنگ عشق بود...
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:4 بعد از ظهر ] [ سکوت ]
امروز دانش آموزانم برام خيلي زحمت كشيدند من انتظار اين همه لطف را نداشتم
[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 6:17 بعد از ظهر ] [ سکوت ]
سلام دوست عزيزم
نامه اي برايت مي نويسم و همراه با آن اشك هايم را برايت مي فرستم تا در زلالي آن ببيني دوست داشتنم را داغ نبودنت چه سخت است بر دلم! هنوز در كلاس، چشمم به صندلي خالي توست انگار هنوز باور نكرده ام كه مرا تنها گذاشته اي! اين رسم رفاقت نبود كه در نيمه هاي راه مرا رها كني و خودت به سرزمين جاودانگي بروي! وقتي نيستي قلب شيشه ايم مي شكند. اما....اما خودت بگو با بغض گلويم چه كنم؟ بغضي كه گلويم را آزار مي دهد اما دوستش دارم چون براي توست دوست عزيزم دلشادم فردا روز معلم است و تو به حقيقت معلم بودي! معلم هيچ گاه نمي ميرد معلم در قلب ها زنده است چون قلب هاي بسياري را خود زنده كرده است! روزت مبارك [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:43 بعد از ظهر ] [ سکوت ]
يادش بخير
كودكي را مي گويم، چه زود بزرگ شديم. چه زود جواني نكرده به پيري رسيديم! در باورم نبود دنيا انقدر بي رحم باشد يادم مي آيد آن روز كه از پيش خدا به اين دنيا پانهادم گريه مي كردم به خدا گفتم مرا به چه كسي مي سپاري؟ من كه راه زندگي را نمي دانم خدا گفت: نگران نباش ياد مي گيري! من كنار تو هستم فقط مرا فراموش نكن! ديگر گريه نكردم خوشحال شدم و با خود گفتم هنوز خدا كنارم هست خدايا چقدر ياد گرفتن راه در اين دنيا رنج آور است! خودت به من صبر را بياموز! خدايا هنوز باور دارم كه تو را دارم و مرا در آغوش گرفته اي! پس خدايا اين بار من با تمام وجود فرياد مي زنم مرا فراموش نكن!
[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 8:0 بعد از ظهر ] [ سکوت ]
آسمان اينجا امروز مثل دل من ابري و مه آلود و بارانيست.
چقدر بارانش زيباست كه مي گريد بر دل زمين خشك... ببار باران كه جوانه هاي سبز اميد به تو چشم دوخته اند. ببار باران... [ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 8:11 بعد از ظهر ] [ سکوت ]
امسال عید خود را در قطعه ای از بهشت گذراندم
در بین الحرمین بوی بهشت را می شنیدم. با تک تک قدم هایم عشق را نظاره می کردم از تل زینبیه تا گودی قتلگاه. تازه فهمیدم که حضرت زینب چه گفت که فرمودند: (ما رایت الا جمیلا) آری عشق زیباست، مقدس است، پاک است. تمام عشق در نگاه زینب و حسین خلاصه می شود. بارها از تل زینبیه به گودی قتلگاه نگریستم و گریستم... [ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 11:48 قبل از ظهر ] [ سکوت ]
براي چند روز نمي تونم وبلاگم را آپ ديت كنم
دارم ميرم پابوس امام حسين (ع) دعا مي كنم زيارت عتبات عاليات قسمت همه بشه.
[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 1:15 بعد از ظهر ] [ سکوت ]
عيدتون مبارك
[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 1:9 بعد از ظهر ] [ سکوت ]
خدايا نگذار در اين سال كسي از من رنجيده خاطر شود. خدايا نذار قلب هيچ عاشقي بشكنه كه قلبها حريم توست.
و به قول دكتر شريعتي چگونه زيستن را به من بياموز. چگونه مردن را خود خواهم آموخت. خدايا من يه ذره ام از بين ذره هاي ديگه. انقدر كوچكم كه مي ترسم بين ذره ها گم بشم! خدايا اگه هنوز دوستم داري مواظبم باش نذار زود تر از اين كه بميرم، در دل ها بميرم و از يادها فراموش شوم. دوستت دارم اي پروردگارم [ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 1:9 بعد از ظهر ] [ سکوت ]
بهار نزديك است
و هوا پر شده از " دوستت دارم " هايي كه به باد سپرده ام، كاش پنجره ات باز باشد... [ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 7:51 بعد از ظهر ] [ سکوت ]
اين جا بي تو چه غريبم!
اين جا ديوار ها چقدر بلند و بي روح اند! اي كاش مي آمدي تا با تيشه ي مهرباني ات تمام ديوار هاي غربت را مي شكستي و عاشقي را ياد فرهاد مي دادي! [ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ] [ 8:57 قبل از ظهر ] [ سکوت ]
تمام احساسم را وقف تو كرده ام.
نگاه باراني ام در انتظار ديدن چشمان شهلاي تو به سوي جاده ي غربت خشك شده است. با ياد تو شب ها مي خوابم و روز ها مي خندم. تو اهل كدامين سرزمين نوري كه زبانم ياراي توصيفت نيست! دلم در ساحل خيال تو آرميده است. تنهاي تنها اينجا دور از تو چقدر باران مي آيد باران را دوست دارم چون در هر قطره ي آن تبلور عشق را نظاره گرم. تمام روز هاي بي تو روز هاي باراني است. گاهي باران، همه ي دغدغه اش باريدن نيست. از غصه ي تنها شدنش مي بارد! خودت بگو باران كي تمام مي شود؟ [ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 5:36 بعد از ظهر ] [ سکوت ]
نامت را با كدامين جوهر بنويسم كه هيچ كس نتواند آن را از صفحه روزگار پاك كند؟ شنيده ام صفحه ي روزگار يك رو نمي ماند در پس اندك زماني ورق مي خورد. مي ترسم نامت را بنويسم آن وقت صفحه روزگار ورق بخورد و تو بماني لاي برگه ها من كه ميدانم دست روزگار معناي عشق را نمي فهمد صفحاتش را تند تند ورق مي زند تا تو گم شوي! نه هيچ وقت نامت را به تنهايي در صفحه روزگار نمي نويسم. اين بار نام هر دومان را روي صفحه روزگار حك مي كنم. اگر اين صفحه رفتني است بگذار برود لااقل آدم هاي اطرافمان كه عشق ما را مي بينند! اما نه... اگر ...اگر آدم هاي سنگ دل، عشق ما را ببينند آن وقت ازصفحه هاي روزگار حسود تر مي شوند. ما را به جرم عاشقي در سلول انفرادي مي اندازند و آزارمان مي دهند تا اعتراف كنيم به زيبايي عشق. آن وقت يادمان مي دهند كه رنگي را جز سياهي نبينيم چشم هايمان را مي بندند و قلبمان را از سينه در مي آورند تا مثل خود آن ها شويم. آن وقت گريه مان مي گيرد. آن وقت هر دو مي ميريم. مثل ماهي كه از آب جدايش كرده اند. آن وقت همان آدم ها ما را از صفحه ي روزگار محو مي كنند و روي نام حك شده مان را سياه مي كنند تا اثري از ما روي آن صفحه نباشد. خدايا تو كه مي بيني. تو كه مظهر عشق و عطوفتي. پس خودت چشم عاشقان مجنون باش. خودت رهنماي ما باش همچون مادري كه دست كودكش را مي گيرد تا در بين آدميان گم نشود دستمان را بگير. اي خالق عشق دوستت دارم [ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 7:28 بعد از ظهر ] [ سکوت ]
و چه جانسوز است رحلت بانويي که سالهاي کوتاه عمر خود را در غم فراق گذراند؛ سال هاي کودکي را در فراق پدر و سال هاي جواني را در فراق برادر. کيست چون فاطمه معصومه عليهاالسلام که ولي خدا و حجت زمان خود را با بصيرت علوي، بشناسد و مشتاق درک محضر او باشد، ولي از جور ظالمان زمان، هم نفس حرمان و مبتلاي فراق برادر گردد؟! مگر سختي راه و دوري مسافت، مي تواند در عزم دختر موسي بن جعفر عليه السلام، خللي ايجاد کند؟!... اما چه مي توان گفت از قساوت و کينه دشمنان اهل بيت عليهم السلام و ترسي که از اراده فرزندان فاطمه عليهاالسالم به دل دارند... . آه اين جسم نحيف، در اين راه پر خطر، چه سختي ها کشيد و چه غم ها بر داغ هاي بي شمارش افزون شد؛ چنان که تاب رسيدن به مقصد نياورد و در نهايت رنجوري خود را به قم کشاند. پرنده جان گرامي اش به آسمان پر کشيد، ولي جسم نحيف و رنجيده اش را ارزاني قم کرد تا آشيانه آل پيغمبر را آباد کند و يتيمان امت، زير پر و بال رحمت و کرامتش مأوا گزينند... حرمت، پناهگاهي امن است دلت از اين همه سياهي، به تنگ آمده است. گويا تاب ماندن در اين دنيا را نداري. به هر سو نظر مي افکني. عصيان مي بيني و ظلمت؛ سياه چالي شده است پر از نکبت و فتنه ها از در و ديوار، بر سر اين مردم غرق در غفلت و فراموشي مي بارد. ناگهان مي شنوي که: «هر گاه فتنه ها، همه شهرها را در بر گرفت، به قم پناه ببريد که همانا بلاها از اين شهر، دفع شده است» چشم که باز مي کني، نگاهت به گنبد زيباي حرم مي افتد و بي اختيار، اشک از ديدگانت جاري مي شود. تو گويي آغوش پر مهر حضرت معصومه عليهاالسلام را حس مي کني که تو را زير پر و بال خويش گرفته، بر زخم هاي سينه خسته ات مرهم مي نهد. نگاهي به آسمان زيباي حرم مي کني و آهسته مي گويي: «الحمد لله رب العالمين». نوشته روح الله حبيبيان منبع:http://rasekhoon.net/Article/Show-49323.aspx [ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 8:53 قبل از ظهر ] [ سکوت ]
از روي دل تنگي برايت نامه اي مي نويسم شايد آن را بخواني. شايد هم بدون توجه به آن پاره اش كني و در گوشه اي از خاطراتت بسوزانيش. نمي دانم... راستش اگر حال مرا بپرسي مي گويم كه ديگر چيزي از من نمانده. همه ي من شده تو! روزگار تو چگونه مي گذرد؟ آيا هنوز يادي از من مي كني يا مرا در گوشه اي از قلبت انداخته اي تنها و دورم را حصار غربت كشيده اي و منطقه ي حصار كشيده ي تنهايي ام را ورود ممنوع اعلام كرده اي؟ من عاشق تنهايي ام. اما با تو! گوشه ي قلبت همه ي زندگي من است. همه ي روياي من! نازنينم روزها را در ميان آدم ها مي گردم و مي گردم به اميد ديدنت. شب كه مي شود زود تر مي خوابم تا شايد تو را در رويا هايم ببينم. آخر ديدن تو لياقت مي خواهد. و اين هر روز تكرار مي شود. نه، هيچ گاه نا اميد نمي شوم. مي گويند نا اميدي پايان راه است نمي خواهم باور كنم نبودنت را و نديدنت را . نه، تو هستي براي هميشه باورم به من دروغ نمي گويد. حتي اگر ديگران باورم را به سخره بگيرند. تو بايد باشي اين را به همه ثابت خواهم كرد، فقط با يك حكم قطعي يعني تپش هاي قلبم. هر چه نامت را روي كاغذ هاي سفيد مي نويسم كاغذها زيباتر مي شوند. دلم نمي آيد آن ها را به باد بسپارم. انگار كاغذ ها نيز با نام تو عشق بازي مي كنند. قبله ي دلم سجاده اش را رو به سوي تو پهن كرده و صداي قنوتش تا هفت آسمان پيچيده است و در آرزوي پاسخی پر مهر از تو دستانش را هر روز بيشتر دراز مي كند. نفس هايم بوي عطر تو را از فرسنگ ها راه دور استشمام مي كنند. وجودم مست عطر توست. اي كاش اين را بداني... دوستت دارم اي بهترينم [ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 6:36 بعد از ظهر ] [ سکوت ]
زماني با شنيدن نام خانه ، مهر و محبت در دلم تداعي مي شد. خانه يعني آغوش گرم مادر. بوسه ي پدر. خانه يعني صورتي، زرد، دريا، جنگل، به خانه كه مي آمدم دلم هيچ جاي ديگر را نمي خواست چون آن جا را امن ترين مكان براي از ياد بردن تنهايي هايم مي دانستم. ولي ... حالا، حالا تنهايي هايم شده به وسعت دنيا... از خانه مي ترسم. رنگ در و ديوار خانه شده سياه و سفيد گوشه گوشه ي اينجا صداي ترس مي آيد صداي خفقان صداي تاريكي خدايا من متعلق به اين خانه نيستم. من خانه ي كودكي ام را مي خواهم همان خانه ي پر مهر صورتي، زرد، آبي، سبز خدايا دلم گرفته خدايا تو همان خدايي نه؟ همان خداي پر مهري كه الفباي عشق را به من آموخت؟ خدايا اين روزها جز سياه و سفيد، رنگي نمي بينم. اما هنوز در اعماق وجودم لطافت باران را و اشك گلبرگ ها را حس مي كنم. خدايا تو چه رنگي بودي؟ هر چه فكر مي كنم يادم نمي آيد... [ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 2:23 بعد از ظهر ] [ سکوت ]
يادش بخير
دوستم را مي گويم. به ياد دارم مهربان و صميمي با دلي شاد با من صحبت مي كرد، مرا دوست داشت و من نيز در كنار او شاد بودم مادرم مي گويد:روزگار حسود خوب ها را زودتر مي برد. اما هنوز در باورم نمي گنجد كه دلشاد من رفت به دنياي ابدي! هنوز طنين صدايش را در گوشم حس مي كنم. خدايا دلشادم را قرين رحمت بدار. امروز يكي از روز هاي غم ناك زندگي ام بود. هنوز نگاه باراني ام اطراف كلاس را به دنبالش مي گردد هنوز چشمانم باور ندارند كه او ديگر نيست. خدايا به من صبر بده. دلشادم رفت و با رفتنش دلم را غمگين ساخت.
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 11:48 بعد از ظهر ] [ سکوت ]
پسرک از پدر بزرگش پرسید : - پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟ پدربزرگ پاسخ داد : درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی ! پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید : - اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام ! پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی : صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد. صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی. صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است. صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است. و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی. [ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 8:51 بعد از ظهر ] [ سکوت ]
بارون امشب توی ایوون مثل آزادی تو زندون بی صفا بی تحرک بی ریا بود توی زندون میکنه جون مرد با همت میدون
توی فکر رای فرجام امیره
بی سرانجام نداره حتی رفیقی که بگه دردشو درد دیدن و نگفتن بی سرانجام توی فکر آسمونه که بباره بلکه تو قطره ی بارون بتونه اشک خدا رو هم ببینه نمیدونه حتی اشکم دیگه فایده ای نداره
بارون امشب
توی ایوون مثل آزادی تو زندون
بی صفا بی تحرک بی ریا بود توی زندون
میکنه جون مرد با همت میدون توی فکر رای فرجام امیره بی سرانجام نداره حتی رفیقی که بگه دردشو
درد دیدن و نگفتن بی سرانجام
توی فکر آسمونه که بباره بلکه تو قطره ی بارون بتونه اشک خدا رو هم ببینه نمیدونه حتی اشکم دیگه فایده ای نداره (یادش بخیر چقدر این شعر، برام خاطره هست) [ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 6:29 بعد از ظهر ] [ سکوت ]
امروز امتحان ارشد دادم. خيلي راحت بود. اما حيف كه نخونده بودم!... [ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 11:40 قبل از ظهر ] [ سکوت ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||