تبليغاتX
نور

نور
و خداوند نور است

مثل كبريت كشيدن در باد

ديدنت دشــــــــــــــــــــــوار است

من كه به معـــــــــــــــــــــجزه عشق ايمان دارم

ميكشم آخرين دانه ي كبريتم را دربـــــــــــــــــاد

هر چه بادابــــــــــــــــــــــــاد

[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 11:39 بعد از ظهر ] [ نور ]
يادش بخير

اينجا كلاسم بود. بچه ها كلاس اول ابتدايي بودند چقدر پاك و معصوم و دوست داشتني!

امسال رفتند كلاس دوم!! دلم براشون تنگ شده.

 نمي دونم منو يادشون مونده يا نه؟

 

[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 11:25 بعد از ظهر ] [ نور ]

 كشاورزي بود كه تنها يك اسب براي كشيدن گاوآهن داشت. روزي اسبش فرار كرد.

همسايه ها به او گفتند: چه بد اقبالي!

او پاسخ داد: ممكن است.

روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي!

او گفت: ممكن است.

پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شكست.

همسايه ها گفتند: چه اتفاق ناگواري.

او پاسخ داد: ممكن است.

فرداي آن روز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آن ها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند.

همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي !

او گفت: ممكن است.

و اين داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگي ادامه دارد...

منبع : يادداشتهايي از يك دوست؛ اثر آنتوني رابينز

[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 9:50 بعد از ظهر ] [ نور ]

حرف های ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که باخبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ وحسرت همیشگی!

ناگهان چقدر زود

دیر می شود

قيصر امين پور

[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 9:9 بعد از ظهر ] [ نور ]

وقتي كه تنگ غروب بارون به شيشه مي زنه

همه غصه هاي دنيا توي سينه ي منه

زير قطره هاي بارون مي شكنه بغض صدام

ديگه غير از يه دونه پنجره چيزي نمي خوام

پشت اين پنجره ميشينم و آواز مي خونم

منتظر واسه رسيدنت تو بارون مي مونم

زير بارون انتظارت رنگ تازه اي داره

منم عاشق ترم انگار وقتي بارون مي باره

بعضي وقتا كه مياي سر روي شونم ميذاري

همه ي غصه ها رو از دل من بر مي داري

اما اين فقط يه خوابه خواب پشت پنجره

وقت بيداري بازم غم مي شينه تو حنجره

[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 2:10 بعد از ظهر ] [ نور ]

قطره قطره..... دانه دانه

اشك لرزانم چكيده

از دو چشمم تا به چانه

جوي باريكي كشيده!

پيش چشمم گشته پيدا

آسمان پر ستاره!

لانه كرده مرغ غم ها!

در نگاه من دوباره!

من چه دارم؟.......صد ستاره

در شب ظلماني غم

غم ندارم؟....... گشته پاره

بند مرواريد اشكم

[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 4:23 بعد از ظهر ] [ نور ]
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید:

-چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

-دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوستت دارم

-هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داری؟

تو چطور میتونی بگی عاشقمی؟

-من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

-ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

-باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

-صدات گرم و خواستنیه،

-با ملاحظه هستی،

-دوست داشتنی هستی،

-همیشه بهم اهمیت میدی،

-بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

-عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم

عشق واقعی هیچوقت نمی میره

این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

"عشق خام و ناقص میگه:"من دوستت دارم چون بهت نیاز دارم

"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوستت دارم

"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه"

 

[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 4:12 بعد از ظهر ] [ نور ]

همه جا تاریک است

قطره ای نور خدایا بفرست

همه عالم همه آدم  همه ارکان وجود

روز و شب را بی نور

نه چراغی نه نگاهی پر عشق

سپری کرد و صدایی نشنید

ای خدا من دلم از تاریکی پر

گریه کردم شاید

قطره ای نور به قلبم تابد

گریه هایم تاریک

همه آفاق دلم پر گنه است

دوست دارم باران را

که سراسر نور است

که چراغیست برای دل تاریک وجود

قطره های باران 

چکه چکه

روی گل برگ نفس های دلم می افتند

دل پر از ظلمت و نومیدی

من تمنا دارم

قطره ای چند از آن

مهربان باران را

که چراغی شود از نور در آن تاریکی

و به جایش غم عشق تو در آن نور دهد

تو چه زیبا هستی 

به تو می اندیشم

و به تنهایی خویش

چه قشنگ است که وقتی به تو دل می سپرم

چه قشنگ است که دل محو تماشای نگاه تو شود

وچه زیباست همین لحظه ی دیدار قریب

به تو می اندیشم

تو چراغ شب تنهای منی

 تو شب قصه ی رویای منی

من تو را می خواهم

و تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

دلم از درد به خود می پیچد

درد دوری دل و شرح فراغ

و چه سخت است به یاد آوردنش

آن نگاه تشنه

این صدای خسته

 و غم هجرانت.....آه

همه آفاق دلم می گوید:

تو قریبی تو قریب

تو نجیبی تو نجیب

تو بزرگی تو بزرگ

تو چراغ دل تنهای منی

تو صدای همه غم های منی 

 تو چراغ شب ظلمت زده ای

دل من باز تو را می خواهد

و تو را می خواند...

[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 3:57 بعد از ظهر ] [ نور ]
من به آغاز زمين نزديکم.
نبض گل‌ها را مي‌گيرم.
آشنا هستم با، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت.
روح من در جهت تازه اشيا جاري است.
روح من کم سال است.
روح من گاهي از شوق، سرفه‌اش مي‌گيرد.
روح من بيکار است:
قطره‌هاي باران را، درز آجرها را، مي‌شمارد.
روح من گاهي، مثل يک سنگ سر راه حقيقت دارد.
من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من نديدم بيدي، سايه‌اش را بفروشد به زمين.
رايگان مي‌بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.
هر کجا برگي هست، شور من مي‌شکفد.
بوته خشخاشي، شست و شو داده مرا در سَيَلان بودن.
مثل بال حشره وزن سحر را مي‌دانم.
مثل يک گلدان مي‌دهم گوش به موسيقي روييدن.
مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم.
مثل يک ميکده در مرز کسالت هستم.
مثل يک ساختمان لب دريا نگرانم به کشش‌هاي بلند ابدي.
تا بخواهي خورشيد، تا بخواهي پيوند، تا بخواهي تکثير.
من به سيبي خشنودم
و به بوييدن يک بوته بابونه.
من به يک آينه، يک بستگي پاک قناعت دارم.
من نمي‌خندم اگر بادکنک مي‌ترکد.
و نمي‌خندم اگر فلسفه‌اي ، ماه را نصف کند.
من صداي پر بلدرچين را مي‌شناسم،
رنگ‌هاي شکم هوبره را، اثر پاي بزکوهي را.
خوب مي‌دانم ريواس کجا مي‌رويد،
سار کي مي‌آيد، کبک کي مي‌خواند، باز کي مي‌ميرد،
زندگي رسم خوشايندي است.
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،
پرشي دارد اندازه عشق.
زندگي چيزي نيست، که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
زندگي‌ جذبه دستي است که مي‌چيند.
زندگي نوبر انجير سياه، در دهان گس تابستان است.
زندگي بعد درخت است به چشم حشره.
زندگي تجربه شب پره در تاريکي است.
زندگي حس غريبي است که يک مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است که در خواب پلي مي‌پيچد.
زندگي ديدن يک باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهايي «ماه»،
فکر بوييدن گل در کره‌اي ديگر.
زندگي شستن يک بشقاب است.
زندگي يافتن سکه دهشاهي در جوي خيابان است.
زندگي «مجذور» آينه است
زندگي گل به «توان» ابديت،
زندگي «ضرب» زمين در ضربان دل ما،
زندگي «هندسه» ساده و يکسان نفسهاست.
هر کجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي‌رويند
قارچ‌هاي غربت؟

ادامه مطلب
[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 10:33 بعد از ظهر ] [ نور ]

بشر، در گوشه ي محراب خواهش های جان افروز

نشسته در پس سجاده ي صد نقش حسرت های هستی سوز

به دستش خوشه ي پربار تسبیح تمناهای رنگارنگ

نگاهی می کند، سوی خدا، از آرزو لبریز

به زاری از ته دل یک «دلم می خواست» می گوید

شب و روزش دریغ رفته و ای کاش آینده است

من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است!

زمین و آسمانم نورباران است!

کبوتر های رنگین بال خواهش ها

بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند

صفای معبد هستی تماشایی است

ز هر سو ، نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ریزد

جهان در خواب

تنها من، در این معبد، در این محراب:

دلم می خواست بند از پای جانم باز می کردند

که من، تا روی بام ابرها پرواز می کردم،

از آنجا با کمند کهکشان، تا آسمان عرش می رفتم

در آن درگاه، درد خویش را فریاد می کردم!

که کاخ صدستون کبریا لرزد

مگر یک شب از این شب های بی فرجام

ز یک فریاد بی هنگام

به روی پرنیان آسمان ها، خواب در چشم خدا لرزد

دلم می خواست؛ دنیا رنگ دیگر بود

خدا با بنده هایش مهربان تر بود

از این بیچاره مردم یاد می فرمود!

دلم می خواست زنجیری گران، از بارگاه خویش می آویخت

که مظلومان، خدا را پای آن زنجیر

ز درد خویشتن آگاه می کردند

چه شیرین است وقتی بی گناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد

چه شیرین است اما من،


ادامه مطلب
[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 8:54 بعد از ظهر ] [ نور ]

دیشب خواب آسمان را مي ديدم ...

خواب ديدم پنجره را كه باز كردم همه ي ستاره ها در اطرافم خود نمايي مي كردند ستاره ها به لوستر هاي توپي رنگي مجلل و زيبا مي مانست واي چه عظمتي!!

 با شادي كودكانه اي به يكي از ستاره هاي بسيار پر نور اشاره كردم و گفتم: پيدايش كردم!

اين ستاره ي من است. آن جاست. ببين چه زيباست! ببين بيشتر از همه ي ستاره ها مي درخشد فقط براي من مي درخشد اگر روزي در اين دنيا نباشم آن ستاره ديگر نوري از خود ندارد ستاره ها اطرافم را گرفته بودند، مي چرخيدند و مي درخشيدند. هيچ وقت دلم نمي خواست از خواب بيدار شوم 

همه گویند ستارگان را نمی توان چید

اما آنان که باور کردند حتی دستی دراز نکردند

اما باور کن من دستم را به سوی دورترین ستاره ها دراز کردم..

گرچه دستم تهی ماند اما...

قلبم لبریز از ستاره گشت.....

[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 0:22 قبل از ظهر ] [ نور ]

از دردهای کوچک است که آدم می نالد...

وقتی ضربه سهمگین باشد آدم لال می شود!!!

[ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 10:37 بعد از ظهر ] [ نور ]
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و سجاده‌اش عبور كرد مرد نمازش راقطع كرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟ مجنون به خود آمد و گفت من كه عاشق ليلي هستم تو را نديدم تو كه عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي...!

[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 10:42 بعد از ظهر ] [ نور ]

فتوای حسین این است: آری! در نتوانستن نیز بایستن هست؛برای او زندگی، عقیده و جهاد است. بنابراین، اگر او زنده است و به دلیل این که زنده است، مسئولیت جهاد در راه عقیده را دارد. انسان زنده،مسئول است و نه فقط انسان توانا.
و از حسین، زنده تر کیست؟ در تاریخ ما، کیست که به اندازه او حق داشته باشد که زندگی کند؟ و شایسته باشد که زنده بماند؟ نفس انسان بودن، آگاه بودن، ایمان داشتن، زندگی کردن، آدمی را مسئول جهاد میکند و حسین مَثَلِ اعلای انسانیت زنده، عاشق و آگاه است
.
توانستن یا نتوانستن، ضعف یا قدرت، تنهایی یا جمعیت، فقط شکل انجام رسالت و چگونگی تحقّق مسئولیت را تعیین میکند نه وجود آن را.

[ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 10:36 بعد از ظهر ] [ نور ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام
ممنون که ویلاگ من را انتخاب کردید.
امیدوارم از مطالب این وبلاگ بهره ببرید.
بک لینک فا